فقر از سر و کول کتاب فروشی ها، درد از تمام سیگار ها، مرگ از کافی شاپ های لوکس، تنهایی از گوشی ها، و راه از کفش ها سر در می آورند. در هیچ نقطه ای از زمین، آسمان آبی نیست، و هر دختری، با درد تجاوز، به انتظار شوالیه خود نشسته. زمین آدمهایی که خورده را، با سیفون به جهنم می کشد، و رویای بهشت کثیف را، در ذهن لهجه دار روستایی آدمها، به زور جا می کند. تو تنهاترین گاو روستا خواهی مرد، و لمپن هایی که به مرگ ما چشم دوخته اند، و از دعاهای مادر پیرم، تا فحش های پدرم، دکانی ساخته اند، برای امامه های خویش. زمین جای قشنگی نیست! و در آنجا که من دریا را می بینم، جز خشکی و سرخ پوست های بی قبیله، که به خوردن هم مشغولند، هیچ نمی بینم! دریا ها خشک می شوند، فاصله ها نزدیک، و گاو ها به هم لگد می زنند بیشتر. کاش دنیا را خواب با آب ببرد، و خدا که روی صندلی لم داده، از تنهایی دق کند. . . پی دور ترین نقطه ی زمین،آنجایی که آفتاب غروب نمی کند،نشسته و به جنگ دو سگ لبخند می زند. . پی نوشت تر:عطر ها،نگاه ها،و مکان ها خاطره ای را حامله نیستند،انگار حجله ی من به دنیا آمده روی دریا. .